تبليغاتX
میترا و "من" ؟


میترا و "من" ؟

این نگاه کردن نیست ! ... این نقابها با ما چه میکنند ؟!

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده بود

توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره



وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
 وقتي مي ترسم، سياهم

وقتي مريض ميشم، سياهم،
 وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم




و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ ميشي، سفيدي

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت ميشه، آبي اي

وقتي مي ترسي، زردي،
 وقتي مريض ميشي، سبزي

و وقتي مي ميري، خاکستري اي
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟



نظر اینجانب : البته این حرفم شاید به ظاهر هیچ ربطی به شعر این کوچولوی بزرگ شده نداشته باشه!

خب اگه بخوام یکم بپیچونم موضوع این شعر رو می رسم به این موضوع که ما آدماهم در مورد ظاهر و باطن اطرافیانمون مثل همین رنگ پوست قضاوت می کنیم !!! بهتر نیست هیچ موقع کسی رو - که به لحاظ ظاهر و شاید رفتار ِ ش تو موقعیت محیطیش تو اوون زمان هست - ؛ کوچکتر و حقیرتر از خودمون نبینیم؟؟



کلمات کلیدی : تو!! ...من!!

پ.ن:
به ادامه مطلب مراجعه کنید !!
.
.
.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط MitHra| |

اولین زن جراح ایرانی:"سکینه پری" متولد 1281-1307 در روسیه دیپلم دکتری گرفت و 1314 با اجازه نامه ی پزشکی خود را دریافت کرد.

اولین زن جراح پلاستیک:"دکتر هاسمیک هاراطونیان" در سال 1339 در این رشته فارغ التحصیل شد.

اولین زن داروساز:"اقدس غربی" و "اختر فردوس" اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال 1316 وارد دانشگاه تهران شدند و در سال 1320 در این رشته فارغ التحصیل شدند.

اولین زن وکیل دادگستری:"یکاترینا سعیدخوانیان" متولد1278 اولین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال 1327 در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.

اولین زن تاجر ایرانی: "مهین افشار" در سال 1336 موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.

اولین زن سرتیب ایرانی:"مرضیه ارفعی" در سال 1312 با درجه هم ردیف سروانی در ارتش مشغول خدمت شد و در سال 1338 به عنوان اولین زن به درجه سرتیپی رسید.

اولین زن روزنامه نگار:"صدیقه دولت" در اصفهان به سال 1297 مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.

اولین زن خلبان:"عفت تجارتی" در سال 1318 در 22 سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.

اولین زن پرستار:"فاطمه توانایی" که در سال 1310 در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال 1314 در این رشته فارغ التحصیل شد.

اولین هنرمندان زن تاتر:اولین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های " وارتوتریان"و"سراکالندریان" بودند.

اولین زن آوازه خوان:"قمرالملوک وزیری" که صفحه پر کرد و پس از او "ملوک ضرابی" بود


پ.ن:

می خوام 12 پست بعدی ضمیمه بزارم ، و گذری بر فلسفه نام ماههای ایران زمین بزنم . همه رو یکجا نمی زارم تا براتون کسل کننده نباشه !

به ادامه مطلب مراجعه کنید 

.

.

.



ادامه مطلب
نوشته شده توسط MitHra| |

دو سوال اخلاقی، اول خوب فکر کنید بعد نظر دهید

سوال اول:؟

اگر زنی را بشناسید که حامله شده است ودر حال حاضر هشت تا بچه داردکه سه تا از اونها کر هستند و دو تا کور هستند و یکی عقب مانده ذهنی و خودش هم به بیماری سیفیلیس دچاره،بهش میگین که بچه اش رو بیاندازد؟

قبل از این که جواب بدین سوال بعدی را هم بخونین

سوال دوم:؟

وقتشه که رییس جمهور کشورتون رو انتخاب کنین این اطلاعات در مورد سه کاندید در دست است

کاندید اول:هم عقیده با سیاست مداران فاسد،در مشورت با ستاره شناسان،دو تا معشوقه داره و کلاه سر همسرش میذاره مرتب سیگار می‌کشه و روزی هشت الی ده مارتینی میخوره.

کاندید دوم: دو بار تا حالا ار پارلمان اخراج شده،تا ظهر میخوابه در دوران کالج به مورفین معتاد بودو یک چهارم لیتر ویسکی هر شب میخوره.

کاندید سوم: سر باز کهنه کار جنگ-گیاه خوار سیگار نمیکشه-بعضی وقتها یک یا دو ابجو میخوره و سر همسرش کلاه نمیذاره.

اول تصمیم بگیرید وبعد جوابها را در ادامه چک کنید !!!

.

.

.

راهنمایی: یکم با عطوفت تصمیم بگیر 

جواب دومی رو اول میدیم


کاندید اول اسمش هست: فرانکلین روزولت

کاندید دوم اسمش هست: وینستون چرچیل

کاندید سوم اسمش هست: ادولف هیتلر


حالا جواب اولی رو دوم میدیم:


و سر اخر اینکه اگر به سوال اول در مورد انداختن بچه جواب بله دادید باید بگوییم که شما همین الان((( لودیک بتهوون)))را کشتید!!!!!!


پ.ن:

- عجب حکمتی هااا ، نیاز مبرمی به اعتماد بنفس دارم ، هرکی سراغ داره دستش رو ببره بالا !!!

- گیسوم [گریه] ، چالوس [واای گریه] ، ابر خوشگله [ه ی ی ] ، عرفانِ آله [چه میکنه این پسر]

نوشته شده توسط MitHra| |

 ۱. ثروت ، بدون زحمت
 2. لذت، بدون وجدان3. دانش ، بدون شخصيت
 4. تجارت ، بدون اخلاق 5. علم ، بدون انسانيت
 6. عبادت ، بدون ايثار 7. سياست ، بدون شرافت 
 اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر اين است که وي اين موارد را در جست و جوي خود براي يافتن ريشه هاي خشونت شناسايي کرد.

در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگيري از بروز خشونت در يک فرد و يا جامعه است.


خشونتي که آن را " خشونت پنهان " مي نامند

.
.
.

 
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بی کرانه می خواهم


پ.ن:
پیشنهاد می شود بر مخیله ی خویش فشار نیاوریم ، در حد تامل کفایت خواهد کرد !!



بعداً نوشت

 

بيانيه کميته بين المللی نجات پاسارگاد:

روز جهانی



"کورش بزرگ"



روز بزرگداشت حقوق بشر در فرهنگ خردمدار ایران

 

 

خجسته باد

 

 

 

 


 

 

فرمانی که 25 قرن قبل گفته شد

 

و حتی امروز می تواند الهام بخش همه کسانی باشد

 که به انسان، و حقوق بشر باور دارند:

 

 الغاي تبعيضات نژادي و ملي،

 آزادي انتخاب محل سکونت،

 الغاي برده داري، آزادي دين و مذهب،

 و تلاش براي صلح پايدار ميان ملت ها


 

پ.ن:

 چه بودیم - چه شدم.


نوشته شده توسط MitHra| |

تبریز و با این هواش ! یکی نیست به من بگه تو که این همه حساسیییی چرا با دوستای ناباب میوفتی؟ چرا ؟ اخه چرا؟ ؛ تازه اصلاً هم درست بشو نیستی و باز درس نمی خونی هان؟ هان؟ ؛ اون یکی بهم نمیگه چرا عین جغد جیکت در نمی یاد ؟! تورو خدا ببین چشمارو قیافه رو !! آخه من چه گناهی مرتکب شدم که باید از سید رضی چیز یاد بگیرم !!!  بعدشم یه جایی خوندم : برای خودت زندگی کن...برای دیگران زندگی باش...!!!  وای کلی خندیدم هااا ! تازه چرا بعضی هاوقتی می خوان پوست اندازی شخصیتی و محیطی کنند از بی خود میشن ؟؟!

حالا اینا چه ربطی به هم داشت آخه؟

جای تعجبم نداره یک عدد میترای سرما خورده با چشمانی پر از خون 3*4   هوای خشمگین تبریز و دوست نابابی که باعث این بیماری بدون درمان شده -سپیده سیستمت نمی خواد درست شه؟


 از هیچ جا خیر ندیدم جمعه صبح ساعت 6 ؛

مامان: میترا پاشو باید بریم کوه عموت اینا منتظرن

مادرجان من مریضم تازه ظهری خودم قراره اون دانشگاه لامصب رو کوهنوردی کنم بخدا رحم از صفات خداست  ببیین منو - یه عشوه ی کودکانه   -

مامان : نه چیزیت نیست پاشو دیر شدهاااا

سلانه سلانه و حکم از طرف مقامات بالا حاضر به کوهنوردی شدیم، ابرو بادو مه خورشیدو دانشگاه آزاد  دست به دست هم دادن تا چند سال پیر شم ، هر حرکتی حرصم رو در می آورد ؛ پسر عموی گرامی و برادر بزرگوار گوله نمک شده بودن ماشالله ، البته منم اونارو از خوبی هام دریغ نکردم و سرما خوشکله رو بهشون سرایت دادم [آیکون افتخار] تا رسیدیم پایین ساعت 11 شد و باید میرفتم کلاس!!

جمعه ها از ساعت ۲تا ۱2 برم دانشگاه اونم واسه چه درسییی؟ تفسییییر نهج البلاغه

 علاوه بر چرت و پرتهای ۵-۶ صفحه ایی هر جلسه اش ، یک جزوه 30 صفحه ایی کامل عربی بده بگه برید خطبه هاش رو حفظ کنید می پرسم هاااااا [ آیکون بیچارگی] از سید رضی و مراداش بگه ، از روم باستان و از چاه فلان فلان شده این وسطم یک دانشجوی پی گیر کیف ش کوک باشه و از ارشمیدس بپرسه و از زکریای رازی ، تاریخچه ی قوم بنی عباس رو بکشه جلو چشممون

همینطور که این پسر بابا سوالاشو میپرسید و استادم با تمام ذوق و شوق  امیدوار شده بود به درسی که میده ؛ آبدار شرح وصف میکرد .

 این طرفم میترای بدحال و سرما قورت داده- سرفه عطسه امون نمی ده -تمام حرفهای بین این دو سوژه رو مثل زیر نویس  رد میکرد وسطاش یک آه

وقت کلاس که تموم میشه تنها موجود زنده ایی که تو دانشگاه می باشد ما چند نفر هستیم ، یاد شعره سر کوه بلند تا کی بشینوم؟ عزیز بشین کنارم !!.... - آخه دانشگاه ما مثل کارخونه هست که باید بیرون شهر بالا کوه ساخته میشد تا به محیط درون شهر آسیب وارد نشه  - سرویس های دانشگاه کو ؟ خاله جون رفتن لالا دیگه  ، کشان کشان خودمون رو رسوندیم به دامنه ی کوه [آیکون فریاد خدااااا]

آبرسان ... ..ویییژژژژژ آبرسان .....وییییژژژ .....   

 یک تاکسی فرستاده ی خدا : خانوما بیاین بالا؛

 آقایون:ما چی چغندر؟ ؛

 راننده : نخیر شما پوست کلفت ؛

خانوما:   

حالا راننده : خانوما پیاده شید آخره خطه

میترا ---> هرچی فحش بود نثار شهرداری  عوامل زحمت کشش کردم که خیابون به این کوچیکی رو نصف کردنش چی بود؟ یک طرف کردنش چی بود؟  حالا بیا منتظر باش روز جمعه ، اون ساعت اوتوبوس بیاد بعدشم بشینی تا پر مسافر بشه و آقای راننده اون صفت خدادادی رو به کار ببره و حرکت کنه  - کم مونده بود با اون حالم بزنم زیره گریه ، ولی نه میترا تو میتونی زندگی به این سختیاشه  - 

ساعت ۴ درب منزل : خداا کلیدام کجاست؟ اینام حتماً خوابن دیگه ، در بزنم؟ نه ! ، سرم رو بزنم به دیوار؟ ، نه! ، داد که می تون بزنم ؟ نه! . بزار بمیرم خب؟ نه 

برادر فداکار بروسلی مانند زنگ میزنه کجایی پس؟ ..  باز کن نالوطی دم درم .

 شترققققققق صدای در - -

 ساعت 8 شب ؛ خانیفده محترم نگران دارن صدام میکنند : میترا خوبی؟

[آیکون ریسه رفتن از خنده] میترا : من طوریمه مگه؟ نه ه ه


بعداً نوشت : جیزا و سرمم زدم اوون شب - خانوم دکتله ناژم کرد گفت زود خوب میشی ناناحت نباش-( دیدی کم بود محبت دارم )


پ.ن:

همه این روزها از سرویس بلگفا شکایت دارند ، شما چطور ؟-من که هیچ نفهمیدم کی قاطی کرد کی درست شد -

نوشته شده توسط MitHra| |


  • راستیییی کاریکاتور از « رنسانس ایتالیا » آغاز شده است. و خود واژه کاریکاتور ایتالیایی است و یک اقتباس از معنی لغت ایتالیایی «caricare» به معنی اغراق آمیز یا مبالغه است. کاریکاتور هنری است در جهت به تسخیر در آوردن ماهیت شخصیت افراد از طریق اغراق در شباهت سازی، خلق پرتره که نهایتا وجودی حقیقی تر از وجود خودش داشته باشد.



گفته شده هنر کاريکاتور خيلي پيش از پيدايش روزنامه نگاري و حتي اختراع ِ صنعت چاپ در دنيا رواج داشته و در واقع عمري به درازاي تاريخ مکتوب انسان دارد . قرنها پيش از اين که اصطلاحات کاريکاتور ، کارتون ( يا هر عنواني که در زبانهاي مختلف به آن داده شده ) ابداع گردد ، اين هنر در عصر باستان شناخته شده و رواج داشته است

 

یک کاریکاتور می بایست بیستر از شباهتی که فقط کش آوردن بینی یا بزرگ کردن گوش بدست می‌آید، نیاز دارد که آن چیزی را که از پشت ظاهر شخصیت افراد آشکار کند نشان دهد. "مثلا ممکن است کسی سخنران خوبی بوده و در گوش کردن صحبت های دیگران کم لطفی کند دارای دهانی بزرگ و گوش هایی کوچک باشد."

 

وای که من چقدر این هنر رو دوست دارم وای که چقدر سرده ، شمارو نمی دونم ولی من از ارادتمندان مخلصشم و بقول یک نفر من کاریکاتوریست نیستم ولی کاریکاتور و کاریکاتوریست ها را دوست می دارم.



  • راستییی به نظر شما شعرهای کاریکاتوری دست کمی از عکساش ندارند؟ آره منم فکر میکنم شعرهای طنزی خودشون عالمی هستند .

.

خوشا آنان که دانشجـــــــــــو ندارند
دوتا اینــــــسو دوتا آنــــــسو ندارند
که از شهریه ها غمــــــــــباد گیرند
چو پولـــــــی تا نوک پــــارو ندارند

هر آن کس را که دیدی هست دلشاد
بدور از نالــــــــــــه و اندوه و فریــاد
بـدان فرزنـد ایشان نیــــست راهـــی
پـدرجـان ، سوی دانشـــــــــگاه آزاد

غـــــذایش را بجــــــــز کوکو ندیـــدم
به زیر پاش یک زیلـــــــو ندیـــــــدم
درون خانـه اش را هرچه گشــــــتم
به غیـر از پنـــــــــج دانشـجو ندیــدم

 

البته این شعر یه کوچولو زیاد واضح بود



  • راستیییی یه خبر ، با اینکه ۳ روز ازش گذشته ولی بازم از هیچی بهتره که :




»»»جشن "میتراکاناجشن مهرگان«««

مبارک

 


  • و در آخر راستیییی یه چندتا عکس کاریکاتور براتون زیپ کردم ، اگه دوست داشتید دانلوود کنید

از آنجایی که خواستم گولتون بزنم سورپرایز همین فایل بود ، آخه کلی گشتم زحمت کشیدم از آرشیوم خوشگلاشو براتون جمع کردم (نقل قول از خواننده : وظیفه ات بود )


 

  ظرفیت : 2,410 KB  ...........

نتونستی دانلوود کنی خبرم کن

.

.

پ.ن:

نظر سنجی که قرار بود انجام بگیره بمون واسه بعد امروز کلی شلوغ شد !

  • راستییییییییی .... نترس هیچی

 

نوشته شده توسط MitHra| |



و اینک میترا تقدیم می کند :

سلام دوست جونای گلم ، نمی دونم از کجا براتون بگم  اییییییییم .آهان اول از DL که شدید معتاد شدم ، اولین کارم دانلود کتاب بود به اندازه  موهای سرتون PDF هام زیاد شد(کچل خودتی!) دومیش فضولی تو کار مردم ، وای یک اطلاعاتی کسب کردم که  اگه ناسا طرز کارم روببینه حتماً دعوت به همکاری میکنه(بعداْ مفصل تعریف میکنم ) . بعدش برنامه نویسی رو پاس نکردم و این ترم باید دوباره کاری بشه ، تازه کجاش رو دیدین من خوش شانس بازم باید با همون استاد علم اندوزی کنم   یه گندی هم زدم این وسط  به دختر عموم که همکارهش بود راپورت دادم ، اونم بدون وقفه دعواش کرده بود .استاد سر کلاس چشم غره ایی رفت که کم مونده بود خرابکاری کنم

یه دوست خوب کشف کردم که نمی دونستم چقدر حالیشه ، خدایی خیلی مخ تشریف داره . (کلی کلوچه به خاطر زحمتهایی که دادم -وظیفه اش بود-  ، بهش بدهکارم )

مسافرتهای کوچولوی زیادی داشتم و با خانواده محترمِ عمه میرفتیم بیرونِ شهر! ... چه منظره ایی ، چه دنیایی ، چه گلهای چشم نوازی انگار یکی یکی گلبرگهاشون رو لاک زدی!

همینجور می رفتم تو کفِ فضای اطرافم  که چشمم می افتاد به زشتی های دوروبرم! ... هرجور زباله ایی یافتم ! ....(میگم هرجور باور کن هرجور )....زیبایی ها یک دفعه تبدیل می شد به زباله دونی!

آقا بابا مون در وصف این محیط حرف خوبی زد :

انسان حیوانی هست زباله ساز ، واسه همینِ میگند آدمها رو بهشت راه نمی دن!

 

پ.ن:

-ببخشید دیگه غیبتم رو با اضافه کاری یکجا جبران کردم

-پست بعدی یه نظر سنجی در مورد وبلاگ قراره بزارم ، نمره میدم هاااا   راستی یه سورپرایز خوشگلی هم دارم (ذوق کردن حق طبیعی شماست ، ستاد تبلیغاتی میترا )



نوشته شده توسط MitHra| |

دروغ ، پرسش ، من

 

نه اشتباه نکنید نمی خوام باهاشون جمله بسازید، ولی به تک تکشون جداگانه فکر کنیم

من میگم:

دروغ؟ = اون چیزی که حقیقت  نداره

پرسش؟= حقیقتی که دنبالش میگردیم

من ؟= یک حقیقت درونی

 

خب حالا اینارو یک جوارایی باید بهم وصل کنم ... چطوری؟

محور اصلی "دروغ "

حالا چطور میشه این دروغ اصلاً نباشه و همه چیز زیبااااا و خوشگل و اینا دیده بشه؟ ... ، من به این میگم غیرممکن و فکر نکنم راهی وجود داشته باشه !

تا زمانی که پرسش ،  و من  هستند واژه ایی به اسم دروغ پررنگ تر میشه .

و مسلماً زندگی بدون این ۳ بازم غیر ممکن هست !

 

 

 

ادامه برنامه : وقتی پرسشی از طرف مقابل میکنیم که خودمون هم احتمال میدیم راضی به پاسخ دادن نیست

و2 تا نیّت بیشتر نداریم : 1) کوچک کردن طرف ،2) کنجکا وی .

 خب نپرسید البته اگه اون کرم معروف به مردم آزاری گذاشت و البته گاهی سوال ها از روی عادت (کلمه ایی که خیلی حساسم ) پرسیده میشه و میدونم که خیلی سخته عادت نکردن به عادت کردن ;)

این پرسش باعث میشه طرف مقابل توی یک اجبار خاصی قرار بگیره که اسمش رو میزارم * م . ن * این من نمی زاره حقارت حتی از نوع کاذب شکل بگیره

 

نتیجه اخلاقی :

سعی کنیم به طرف مقابل ثابت کنیم که در هر شرایطی دوستدار حقیقت هستیم (ممکن هست؟ نه ، چون واقعاً بعضی وقتها خودمون می خوایم از واقعیت فرار کنیم )

سعی کنیم طرف مقابل رو در تنگنای جواب دادن به سوال نگذاریم = ممکن هست ؟

سعی کنیم خودمون کمتر دروغ بگیم و لااقل از دروغ گفتن لذت نبریم = ممکن هست؟ نه ، اون من نمی زاره ، آخه  باید خودمون رو با نداشته هامون و اون جوری که نیستیم  نشون بدیم.

 

نتیجه مهمتر: دروغ دوستت دارم

نوشته شده توسط MitHra|

نفرت از کاری ، کینه از شخصی .

وقتی عملی برخلاف خواسته ما میشه و از احساسات و توقعات ما به دوره حس ناجوری پیدا میشه

دنبال مقصر و علت ـ معلول میگردیم که در تمام موارد ما بی گناه و حقمون ضایع شده

حالا کاری به این ندارم که درسته یا اشتباه ، مهم اینه کم و بیش درون همه ی ما دیده میشه

می خوام تشبیه کنم این حالت رو به آجرهایی که توی یک کیسه کولش کردیم ، کم کم سنگین تر میشه و هرچی بارمون بیشتر بشه حرکت کندتر و خستگی بیشتر

یا مثل آتیشی که ،روحت و عقلت رو می سوزونه !

این وسط کسی جز خود طرف مغبون نیست .. حالا چی کار میشه کرد تا این بار سبک تر، یا سوزش کمتر بشه ؟!

 

پ.ن:

تازگیا حسی پیدا کردم ، ایشالله که به اونجاها نکشه !

 

نوشته شده توسط MitHra|

صدای اسپیکرها بالا ---«»--- حالا همه باهم  ¤ آقایون اینور ، خانوما اونور ( یا نه خانوما اینور ، آقایون اونور )¤ چرا زحمت کشیدی ، راضی به زحمت (ن)بودیم .

همه ساکت ، گل پسرا . دخمل خوشگیلا معطوف بفرمایید توجهتان را .هم اینک گروه سرود با افتخار تقدیم می کند :

 ۱۳ و ۱۶ مرداد ( چندسال پیش )۱۳۶ سالروز ویلادت دو تا   رو به همه شما تبریک میگیم ، ایشالله سالیان سال زیر سایه باشن واینا ... خوش به سعادتتون با چه اخترهای تابناکی هم صحبت هستید

این دو در کودکی خیلی پر حرارت به دنیا آمدند

و بعد از گذراندن موشکلات وافر

به کسب مراتب و درجات متعددی نائل گشتند  

 با صدای بلند دستا بالا دو یار جدا ناشدنی و پر ایفتخاره مملکت ..۱..۲...۳...  زهرا و میترا دوستت داریم.

پ.ن:

ایهیم ، ا.ه.ی.م مرسی دوستان ، از گروه سرود هم کمال تشکر راداریم پاک خجالتمون داد  

نوشته شده توسط MitHra| |

"دلم تنگ است! ....درزی می خواهم!.....گشادش کن!"

 

قسم به ناهید و چنگ او

قسم به آن ماه نقره پاش

وبوم فیروزه رنگ او

*****

قسم به قلبی که می تپد

به سینه ام تند وسخت جان

قسم به خونی که می دود

به چاردالان تنگ او

*****

قسم که ممکن نمی شود

مراکه باشم اسیر مرد

که گرده ی نازکم شود

پذیره ی پالهنگ او

*****

سپاس گویان عقل کل

به حیله تقریر کرده اند

که از ترازوی عقل زن

دریغ شد پارسنگ او

*****

قسم به یلدای دیرپا

که صدهزاران هزارسال

دمیده خورشید لاله رنگ

زآبنوسی- درنگ او

*****

قسم ، قسم ، بازهم قسم

که مرد شاهین جلد نیست

و زن نه گنجشک بی نوا

که ساده افتد به چنگ او

*****

بلند همت زنی که خواست

نه برتری ، بل برابری

که برتری خواه راهمین

دلیل آمد به ننگ او

*****

سحرکه خورشید آسمان

بنازدازبرتری به زن

سزد که " خورشید خانمی

"

سبک بتازد به جنگ او

 

پ.ن : شاید آنروز که توانستم آنچه در ذهنم و در دلم سنگینی میکند را بر زبان بیاورم ،امیدوار باشم به تغییر افکار .... حرفهایی که در دل ۱۰۰۰ دختر ایرانی هست . حرفهایی که همه می دانیم ولی به ناچار زنان و مردانمان  عادت کرده اند به دربند بودن و به بند کشیدن  

ولی من خواهم شکست این در و پنجره را . شاید قیمتش خیلی گران باشد ، ولی از گذر عمر شرطی گونه ام لذت بخش تر هست

 

  بعداْ نوشت : زنان سرزمین من ...از زن بودن خویش ... همین را میدانند که مرد نیستند

نوشته شده توسط MitHra| |

اس ام اسی بهم رسید ، یک سطر بیشتر نبود :  کاش ..... ؛ پر کن جای خالی را !

گفتم : کاش می شد 

آخرش جای دادم ؛ بله تمام ای کاشهای زندگیم رو توی 3 نقطه !


"نقطه چینها حرفهای زیادی برای گفتن دارند"

پ.ن:

 ...

نوشته شده توسط MitHra| |

بعد از مدتها سلام ،زندگی بروفق مراد هست؟! .... عجب سوالی! ... اندر احوالات اینجانب نیز نپرسید که میشینم گریه میکنم!

تو این اوضاع روحی فقط ۵-۴ تا چیز می تونه تسکینم بده!

صدای خنده ی از ته دلِ نی نی!  .. شب پشت ترافیک باشی و موزیک لایت با  ولوم بالا wo0ow ..       یه اتاق پر عروسکهای خرس و کلی حیوونِ پشمالو ..  انتقام از استاد پیراهش ..   کل کل کردن با نیما  (سارا ،داری منو؟)

 

*********************************

 **دکلمه ی زیبا ، مثل زلزله ۶/۵ ریشتری هست! ...نتیجه گیری باشما!....**

 ظرفیت :330  KB

please click me

پ.ن:

-مرسی از ایمیل دوستِ خوبم .

-  گاهی احساس میکنم تو کاری که انجام میدم هرچی دست و پا می زنم فایده نداره!

- ظهری یه متری مونده بود برسم درِ خونه ؛ یه پسر از اون اوباش ها سر راهم سبز شد ،چنان بلایی سرش آوردم که تا عمر داره فکر مزاحمت از کله مبارکش اوج بگیره! .

.

هرشب که می افتم درون بستر خويش

خواهم نبينم آفتاب کينه جو را

هرکس بدل می پروراند آرزوئی

من ، می کشانم لاشه های آرزو را

نوشته شده توسط MitHra| |

خیلی دوست دارم اوضاع ِ ایران رو توصیف کنم ؛تفسیر بگم ؛ پیشنهاد بدم ؛ بحث کنم ؛ولی می بینم نمیتونم.

قبل از انتخابات هم به آدمای دورو برم می گفتم سیاست ِ الان ایران و این انتخابات رو نمی تونم درک کنم ، واسه همین عقلم هم قد نمی ده رأی بدم ؛........حالا بیا اینارو قانع کن منظورم چیه!

 

خلاصه مجبورمیشی سکوت کنی ؛ مثل یک آدم خنثی بنظر برسی ؛

جوان ِبی حال ، که سرنوشت کشورش براش مهم نیست!!

من هایی

که تمام هم ّوغمشون درس خوندن ِ ،آرزوهایی دارند که با تنگناهاو شرایط ِکنونی تقریباً دست نیافتنی ِ ،( که شاید برای ما دخترها بیشترِ ، قابل توجه آقایانی که حرف زدن براشون آسونه و آزادی رو تا خرخره می بینند، 1 هفته هم نمی تونند به جای ما باشند و دَوام بیارند،حالا عوامل ریشه ایی داره که هم دولتی وهم ملی می باشد-نقظه-)

 اگه بخوای خیلی دیگه تفریح کنی و خوش باشی با کلی مکافات و محدودیت، نت گردی می کنی.

اینجاست که یواش یواش احساس می کنی تبدیل شدی به مرده ایی که تمام کارهاش شرطی شده .

 

اونوقت چطور می شه از سیاست سر در آورد ومطمئن شد با انتخابم تاثیر مثبتی خواهم گذاشت؟

 

ایران ِمن ، الان اوضاعش از بچه هاش وخیم ترِ!!

ایرانِ ِ من ، دلسوزهایی داره که توش:

- هیچ کس خودش نیست

- تنها راه برای روشنفکر جلوه دادن رو تو حفظ کردن اسم چندتا کارگردان ِهالیوودی ، کتابهای گرون قیمت با نویسنده های ِ اونور آبی ،شرکت کردن تو هر بحثی که اصلاً سر رشته نداریم و.... . می دونیم.

-از بس عقده ایی تشریف داریم ،که دانشجو شدن یک معیارِ اساسی شده (اونم با اوضاع ِعلم و دانش-جویی)

-موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راهروباز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم

- ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!

-ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره، سی دیشو ببریم خونه!

-ظاهر گرایی و آرایشهای غیر قابل وصف ، تنها راه خودنمایی و ابراز وجود و معیار احترام شده ، که دیگه داره به یک ارزش تو جامعه تبدیل میشه .

- تو حفظ کردن ِ سلامتی ِ همین زمینی که روش راه میریم و دم از دوست داشتنش می زنیم چیزی نگم بهتره!

 - کسایی هم که یک نموره مغزی تو کلشون هست ، پا می ذارند به فرار و میگند  :سرمایه ی ملی-مون( که فقط نفتِ ) واسه شما ؛ من رفتم ... من ..... من .... من.( گرچه این مورد رو بهشون کمی حق میدم ،چون هرچقدرم که بخوای وطن پرستان ِ فکر کنی می بینی همه استثنأ نیستن که بخوان استعدادهاشون رو تو شرایط سخت رشد بدند. )

-تنها افتخارمون کوروش ِ بزرگ و گذشته مون ِ ؛ ولی نمی دونم چرا باورمون نمیشه بابا اوونا دیگه گذشت و با این توّهمات فقط خودمون رو قول می زنیم ، و نمی گیم الان چی داریم!!

و....

که من به کوچکترین و عوام ترینتش اشاره کرم.

 با این احوال ، به دشمن نیازی هست؟



حال بیایم ایرانمون رو آزاد کنیم ، تمرین دمکراسی کنیم ، و از این حرفها !!!... به نظر من که خیلی مونده تا به این جور چیزا فکر کنیم .


و اتفاق ِ مهم همین میشه که تنها اسم حکومتهامون عوض میشه .


شاید تاریخچه ی هزاران سال ایران و ایرانی این باشه که گاهی آدمهای ِ دلیری میاد و تاثیر هایی می ذاره ، ولی باز ما میمونیم و نسلهای سوخته یِ قبل و بعدمون!

 

و در آخر


 تنها دعایی که می تونم بکنم اینه:

 روزی بتونیم به جایی برسیم که سرنوشت کشورمون رو خودِمون- ایرانی ها- بدست بگیریم .


 آرزویی- غ ق ب- که فقط یک بار کاوه ی آهنگر تو افسانه به حقیقت رسوند ......

 

 

پ.ن:

-نتونستم خودم رو نگه دارم و اینارو نگم، بزارم واسه بعدِ درسها .... مرده شورِ هرچی درسه ببرند(ببخشید بی ادبی شد)

 

- چند روزی هست با دیدن ِ این بزن و ببند ها اعصابم شدید ریخته بهم ، دلم می خواد چند تا ماواشی سوکی نثار کنم(حتمی انگشتهام درجا خورد میشه) ..... الهی جزِ جیگر بگیرید با اوون دلهای سنگتون که انگار زبونم لال ، خدا چیزی به اسمِ احساس توشون خلق نکرده .

 

 

يکبار ديگر

من رشته هارا پنبه کردم

در خود فر رفتم به خود باز آمدم ، باز

ديدم در آنجائی که بودم ايستاده ام

نوشته شده توسط MitHra| |


Design By : Night Skin